خرید بک لینک
هر آنچ دور کند مر تو را ز دوست بدست به هر چه روی نهی بی وی ار نکوست بدست چو مغز خام بود در درون پوست نکوست چو پخته گشت از این پس بدانک پوست بدست درون بیضه چو آن مرغ پر و بال گرفت بدانک بیضه از این پس حجاب اوست بدست به خلق خوب اگر با جهان بسازد کس چو خلق حق نشناسد نه نیک خوست بدست فراق دوست اگر اندک ست اندک نیست درون چشم اگر نیم تای موست بدست در این فراق چو عمری به جست و جو بگذشت به وقت مرگ اگر نیز جست و جوست بدست غزل رها کن از این پس صلاح دین را بین از آنک خلعت نو را غزل رفوست بدست 485 سه روز شد که نگارین من دگرگونست شکر ترش نبود آن شکر ترش چونست به چشمه ای که در او آب زندگانی بود سبو ببردم و دیدم که چشمه پرخونست به روضه ای که در او صد هزار گل می رست به جای میوه و گل خار و سنگ و هامونست فسون بخوانم و بر روی آن پری بدمم از آنک کار پری خوان همیشه افسونست پری من به فسون ها زبون شیشه نشد که کار او ز فسون و فسانه بیرونست میان ابروی او خشم های دیرینه ست گره در ابروی لیلی هلاک مجنونست بیا بیا که مرا بی تو زندگانی نیست ببین ببین که مرا بی تو چشم جیحونست به حق روی چو ماهت که چشم روشن کن اگر چه جرم من از جمله خلق افزونست به گرد خویش برآید دلم که جرمم چیست از آنک هر سببی با نتیجه مقرونست ندا همی رسدم از نقیب حکم ازل که گرد خویش مجو کاین سبب نه زان کونست خدای بخشد و گیرد بیارد و ببرد که کار او نه به میزان عقل موزونست بیا بیا که هم اکنون به لطف کن فیکون بهشت در بگشاید که غیر ممنونست ز عین خار ببینی شکوفه های عجیب ز عین سنگ ببینی که گنج قارونست که لطف تا ابدست و از آن هزار کلید نهان میانه کاف و سفینه نونست 486 به حق چشم خمار لطیف تابانت به حلقه حلقه آن طره پریشانت بدان حلاوت بی مر و تنگ های شکر که تعبیه ست در آن لعل شکرافشانت به کهربایی کاندر دو لعل تو درجست که گشت از آن مه و خورشید و ذره جویانت به حق غنچه و گل های لعل روحانی که دام بلبل عقل ست در گلستانت به آب حسن و به تاب جمال جان پرور کز آن گشاد دهان را انار خندانت بدان جمال الهی که قبله دل هاست که دم به دم ز طرب سجده می برد جانت تو یوسفی و تو را معجزات بسیارست ولی بس ست خود آن روی خوب برهانت چه جای یوسف بس یوسفان اسیر توند خدای عز و جل کی دهد بدیشانت ز هر گیاه و ز هر برگ رویدی نرگس برای دیدنت از جا بدی به بستانت چو سوخت ز آتش عشق تو جان گرم روان کجا دهد شه سردان به دست سردانت شعاع روی تو پوشیده کرد صورت تو که غرقه کرد چو خورشید نور سبحانت هزار صورت هر دم ز نور خورشیدت برآید از دل پاک و نماید احسانت درون خویش اگر خواهدت دل ناپاک ز ابلهی و خری می کشد به زندانت نه هیچ عاقل بفریبدت به حیلت عقل نه پای بند کند جاده هیچ سلطانت تو را که در دو جهان می نگنجی از عظمت ابوهریره گمان چون برد در انبانت به هر غزل که ستایم تو را ز پرده شعر دلم ز پرده ستاید هزار چندانت دلم کی باشد و من کیستم ستایش چیست ولیک جان را گلشن کنم به ریحانت

برچسب: نویسنده: irandokht تاريخ: شنبه 4 خرداد 1392 ساعت: 21:32

صفحه بندی